چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,
چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود, چه زیباست دیوانگی وقتی میدانی او میبیند![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:25 AM توسط رهگذر |
شیشه ای می شکند
یک نفر می پرسد: چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید: شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد :
باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست
عابری خنده کنان می آمد
تکه ای از آن را برمی داشت
مرهمی بر دل تنگم می شد
اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت.
غصه ام را نشنید
از خودم می پرسم:
آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما
هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 7:4 PM توسط رهگذر |
روياهاي نخ نما شده،
دستمالي شده
پرم از خوابهاي تعبير نشده
و باز هم خواب مي بينم
خواب تو ، خونه ، سفر........
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:0 PM توسط رهگذر |
من به خیال خامم
فكر می كردم
فاصله یك خط صاف است
كه كشیده می شود
از اینجا تا آن سوی مرز
نقشه را باز می كنم
وجب می كنم
فاصله تو تا خودم را
دو بند انگشت هم نمی شود
فقط بالا و پایین دارد
پیچ و خم دارد
و من نمی دانم
تو
در پس كدامین پیچ پنهانی
كه نمی آیی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:29 PM توسط رهگذر |
در سكوت دل نشين نيمه شب
مي گذشتيم از ميان كوچه ها
راز گويان هر دو غمگين ، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا
تكيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي برجان من مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين
زير نور ماه ، دور از چشم غير
چشم ها بر يكدگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب ناگفته ها مي سوختيم
نسترنها از سر ديوارها
سركشيدند از صداي پاي ما
ماه مي پاييدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگهايمان
سايه هامان مهربان تر ، بي دريغ
يكدگر را تنگ دربر داشتند
تا ميان كوچه اي باصد ملال
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدايي در رسيد
سينه ها لرزان شد و دل ها شكست
خنده ها در لرزش لبها گريخت
اشك بر روي روياها نشست
چشم جان من به ناكامي گريست
برق اشكي در نگاه او دويد
نسترنها سر به زير انداختند
ماه را ابري به كام خود كشيد
تشنه ، تنها ، خسته جان ، آشفته حال
در دل شب مي سپرديم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:32 PM توسط رهگذر |
با سلام خدمت همه دوستان گلم
چند ماهی بود که به خاطر مسائلی که برام پیش اومده بود نبودم (فکر کنم نه ماهی میشه نیومدم) امشب هم که اومدم فکر نمیکردم وبلاگم هنوز باشه اما وقتی دیدم که خیلی از دوستانم هنوز بیادم بودند و برام پیام گذاشتن خیلی خیلی خوشحال شدم از همتون ممنونم
اگر دستم را بگیری آن قدر با تو راه می آیم
تا تلافی كنم.
وگر نه آن قدر خواهم آمد
تا دستم را بگیری.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:2 AM توسط رهگذر |
آنسوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشته هاست.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:19 AM توسط رهگذر |
صبحم به ندیدن رخ یار گذشت شام آمد و ضجه من زار گذشت دل بی رخ لاله گون دلدار شکست اشکم بدر آمد و به رخسار نشست . از همه دوستان گلم خواهش می کنم برام دعا کنید که من هم به عشقم برسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:10 PM توسط رهگذر |

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:52 PM توسط رهگذر |
دریای طوفانی ناخدای لایق می سازد همیشه مدیون لحظات سخت زندگی ات باش.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:57 PM توسط رهگذر |
عشق فراموش کردن نیست
بلکه بخشیدن است . عشق گوش کردن نیست بلکه درک کردن است . عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است. عشق جازدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:4 AM توسط رهگذر |
تو فکر یک سقفم
یه سقف رویایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی !
تو فکر یک سقفم
یه سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من
سقفی اندازه قلب من وتو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف لحظه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم
از تو و خواستن تو می گم و دوباره می گم
زندگی مو زیر این سقف باتو اندازه می گیرم
جون می دم تو معنی تو معنی تازه می گیرم
سقف مون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت کم ترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:32 PM توسط رهگذر |
خدایا !
رحمتی کن تا ایمان
نام و نان برایم نیاورد
قوتم بخش
تا نانم و حتی نامم را
در خطر ایمانم افکنم .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:33 PM توسط رهگذر |
خدایا !
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بربیهودگی اش سوگوار نباشم .
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:44 AM توسط رهگذر |
در میان هر سیب دانه محدودیست در دل هر دانه سیب ها نامحدود چیستانیست عجیب دانه باشیم نه سیب .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:35 PM توسط رهگذر |